اولین روز سال 92
سلام جوجه مرغ من امروز 92.1.7 و ساعت 13و 14دقیقس و او الان خوابی و ناهار هم مکارانی درست کردم و باباهادی سرما خورده و ودیروز توی تختخواب برای اینکه ماسازش بدم و منم که هی از ماساز دادن تفره میرفتم اومد بقول خودش ماچم کنه که خر بشم که سرما خوردم حالاهمش بفکر توام که سرما نخوری.خلاصه بگذریم بزار از صبح روزی که میخواستیم از سال 91 با هرچه خوبی و بدیش خداحافظی کنیم شروع کنیم( البته باید بگم که دقیقا ساعت 10 صبح آخرین روز سال 87 بود که ساعت 1وارد سال 88 میشدیم که باباهادی با خانوادش اومدن خواستگاری). از صبح گیر تمیز کردن گاز و شستن آشپزخانه و جارو کردن خانه بودم و هادی هم فرستادم بیرون دنبال خرید میوه که قبل رفتن با این حرف سرم برد(این کارا مال دیروز بود حالا من از کجا میوه بخرم و روز عید باید برم دنبال میوه)و این حرفش شد تکه کلام من که مسخرش کنم تا میخاست یه حرفی بزنه همین حرف بهش میزدم و خودش خندش میگرفت بابات دیگه
یه گاگول به تمام معنا
خدا که یوقت نیاد این بخونه وگرنه
البته چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است.خلاصه ما کل خونه رو تمیز کردیم جناب حاکم بزرگ سارینا خانوم هم که تو باشی از صبح خواب بودی و اصلا بیدار نشدی ما گفتیم چه بهتر بذار بخوابه که سر تحویل سال بیدار و سرحال باشی ولی امان از دست توکه میزاشتی سر به بیابون میزاشتم ساعت یه ربع 2 بالاخره بیدار شدی خودت ماگفتیم ببریمت حمام و شیر بهت بدم که بازی کنی فقط اماهمین که بردیمت حموم حموم رو ی سر گذاشتی با گریه هات و خلاصه با کلی مکافات لباسی که خاله فریده برات عیدی خریده بود تنت کردیم و باباهم دوربین آماده کرد تا ازمون موقع تحویل سال فیلم بگیره و تو مدام گریه که چی خوابت میومدو توی تمام فیلم گریه کردی و موقع عکس انداختنم همینطور زوری با جغجغه ساکت نگهت داشتم تاچندتا عکس ازت تونستیم بندازیم بعدش با عصبانیت تمام بردم خوابوندمت و کلی حرص خوردم حالا خوب که از صبح یه کله خواب بودی تا ساعت یه ربع 2 بعدش بابابایی کلی عکس انداختیم خودمون و تا اینکه ساعت 4 شد و تو بیدار شدی بازم اومدیم ازت عکس بندازیم که زدی زیر گریه و دیگه بیخیالت شدیم و بابابایی آماده شدیم و رفتیم بیرون شانسی چه بارونی شروع به باریدن گرفت و رفتیم سوار ماشین شدیم ورفتیم جاده ساحلی و کمی تفریح و ساعت 5 هم رفتیم خونه مامانم و اونجاهم کلی عکس انداختیم و عیدی گیرت اومد بابابزرگ و عزیزجون بهت 100عیدی دادن و خاله فرزانه هم که یه عروسک و برچسب گربه توآیلا بهت داد و یه جوجه اردک خوشگلم باز گیرت اومد که چه جوری نگاهش میکردی وکمی نشستیم و بعد رفتیم خونه بابای بابایی که عمو روح الله هم اونجا بود اولش شما گریه کردی که با مامان بابایی بردیمت توی اطاق ومامان بابایی گفت برو به بابابزرگ بگو به سارینا عیدی بده منم گفتم کسی که بخادبده میده احتیاجی به گفتن نیست و اومدیم توی پذیرایی و من تورو توی حال گذاشتمت و باز دوباره مامان بزرگ درومد به بابا بزرگت گفت عیدی سارینا رو دادی گفت آره بعد عمو روح الله گفت مامانش خودش خوب میدونه بچه رو کجا بزاره که پول گیرش بیاد اخه یکی نبود بگه تو هم کم 9 سال زنت بچت جایی خوابونده که پول گیرش بیاد حالا چشمای کورتون بچه من دیده و بعد از اینم مادر بزرگت با اون زبونش که الهی قطع بشه گفت فریبا عیدی گرفت سارینا راحت شدی دیگه نگی به بچه های همه دادین وبه بچه من ندادین آخه زنیکه احمق من کی همچین حرفی زدم اگه بدونی چقدر از مامان بابایی بدم میاد که حد نداره بابای باباتم 50 هزار عیدی دادو عمه طیبه و عمو روح الله هم هرکدوم 10 هزار عیدی گرفت واقعا که اونوقت نشستن جلوی بابات حرف از دوست داشتن تو میزنن الهی که هرکی چشم نداره تو رو با من ببینه چشمم در باید و به خاک سیاه بشینه و عزیزش جلوش دراز شه.آمین فکر نکنی دلم سیاه از بس که از خونواده باباییت بدی دیدم که به مردن همشون رازیم


اولین روز سال 92
